![]() |
Saturday, October 11, 2003
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Thursday, October 09, 2003
•
از وبلاگ کاموا: وقتی صبح بیدار میشم و 10 دقیقه از وقت لنز گذاشتن کم میکنم که چشمامو بذارم رو هم،اما بیدار باشم و غلط بزنم روز خوبی رو شروع کردم دیدی بعضی چیزا که برای خودت خیلی متفاوته ، با کلی آب و تاب تعریف میکنی بعد میگه خوب؟! حالا تو تاکسی بودیم دستت دور شونم بود و بازوم داشت کیف میکرد و همه سنسورهای جذبی رو حواله داده بودم به بازوم.چشمام رو هم بسته بودم بعد... بعد بعد یه ذره فقط یه ذره پاتو تکون دادی هر چی خواستی بگو فقط نگو خوب! یه چیز دیگه هم بود هی تو کلم می چرید! چی بود؟؟!
•
اگه بخوام یه کاری(1) رو انجام بدم قبلش باید بشینم(2) به خودم حالی کنم که این یه بازی ساده و یه وقت گذرونی دل بخواهه همین مساله ی ساده و فرمالیته رو اگه به خودم حالی نکنم، امکان نداره کاری رو شروع کنم، و اگه شروع کردم تموم کنم خیلی جالبه ها! پ.ن: 1- یه کاری یعنی دقیقا هر کاری: ارتباط انسانی، یاد گرفتن، دانشگاه رفتن، کتاب خوندن، شرکت کردن تو مهمونی، نحوه ی برخورد با رفتار های محیطی(واکنش)، از بین بردن چیزی که وجود داره، از خواب بیدار شدن، زنده بودن، زندگی کردن، تحت تاثیر قرار گرفتن، پذیرفتن یه پیشنهاد... 2- حالات مختلف حالی کردن (به جز نشستن که قبلا گفتم): ایستاده، قدم زنان، خوابیده به پشت، خوابیده به شیکم، خوابیده به پهلوی چپ یا راست، آویزون، آفتاب مهتاب، کله معلق، سوکوهارا جمع، سوکوهارا باز با پیچ اضافه، توماس، بالانس قدرتی...
•
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
I was blinded by a paradise Utopia high in the sky A dream that only drowned me Deep in sorrow, wondering why Oh come let us adore him Abuse and then ignore him No matter what Don't let him be Let's feed upon his misery Then string him up for all the world to see I'm sick of all Your hypocrites Holding me at bay And I don't need Your sympathy To get me through the day Seasons change and so can I Hold on Boy No time to cry Untie these strings I'm climbing down I won't let them push me awayyyyyyy Tuesday, October 07, 2003
•
بچه، مادر میخواد حتی بچه ی سر راهی حتی بچه ی زشت حتی بچه ی خنگ حتی بچه ای که شیرین زبونی بلد نیست حتی بچه ای که بزرگه حتی بچه ای که فکر میکنه روزی در پاییز میمیره میبینی؟ به صرفه تر اینه که زن نباشی، آره خیلی به صرفه تره
•
در حال حاضر خیلی دوست دارم برات تعریف کنم که من علف های دراز رو بیشتر از زندگیم دوست دارم، اما در حال حاضر خیلی سرم سنگینه، خوب بعدا میگم.
•
دو شبه که خوابم میبره، با اینکه میفهمم داره در میزنه، و از صبح دلم میخواسته که بیاد، اما توان ندارم خودمو جمع کنم، بعد صبح که میشه کلافه میشم، دلم میخواد برم در بزنم، اما میدونم خیلی بی وقته، برا همین سرمو میندازم پایین و میرم پی کارم.
•
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوچول موچولو از این صاف تر چی میخوای؟ به آسفالت کوچه ی "صد تومنی" میگه زکی یه برجستگی تو همه ی بساطم مونده بود که اونم دهن واموندم بود به سلامتی صافش کردی رفت دستت طلا، دندم نرم اقلکن بوگو حالا که دس انداز مس اندازامو گرفتی چه خوابی واسم دیدی؟ Monday, October 06, 2003 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Sunday, October 05, 2003
•
بچه های پادگان به چند چیز خالصانه عشق میورزند: فانتزی بازی های هیجان انگیز بدنی کتاب خوندن دسته جمعی شبای تعطیل خریدن چیزای به درد نخور خوشگل قمار دختر های مهربون و ساده
•
اینو هزار بار بهت گفتم، اگه لازم باشه هزار بار دیگه هم میگم عزیزم، همه چی، همه چی، همه چی، یه بازی سادس روزی که اینو فراموش کنی روزی که بازی رو جدی بگیری روزی که بازی رو پیچیده فرض کنی روز بدی خواهد بود.
•
از این آدما که هر موقع میبینیشون مصمم و خونسرد و لبخند پیروزی به لب اند و انرژی مثبت از حرف زدن و راه رفتن و نگاه کردن و تو فکر رفتنشون میباره اینا الان به شدت برای من دوست داشتنی و جذاب هستن، دلم میخواد تمام وقتم رو با اینجور آدما بگذرونم. جتی اگه اسمشون احمق و الکی خوش و تراکتور باشه.
•
دختر ها 3 دسته اند 1- اونایی که از یه پسر پپه ی سر تا پا بعلاوه ( + ) و موش مرده، یه هرزه ی شارلاتان دودره باز میسازن 2- اونایی که یه هرزه ی بالفطره رو میکنن تو شیشه شیر، سرش هم یه پستونک میذارن و میکننش تو یخچال. 3- اونایی که خیلی نازن، هر کاری هم بکنن خوب میکنن به هیشکی ربطی نداره، منم الان دلم براشون تنگ شده، از همینجا هم انگشتای کشیده و خوشگلشونو میخورم.
•
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی طبقات فرهنگی متوسط به بالای جامعه ی الان ما یه اتفاق خیلی جالب افتاده و به سرعت در حال گسترش و تکامله اونم اینکه جای دخترا و پسرا داره عوض میشه درونیات پسرا، اونا رو در مسایل روتین زندگی آسیب پذیر و ضعیف کرده و برعکسش دخترا خیلی در مسایل روتین زندگی موفق اند و درونیات خیلی براشون رنگ رو رفته و بچه گونه شده، ولی خنده دار اینجاس که هنوز انتظاراتی که این دو تا جنس از همدیگه دارن عوض نشده، واسه همین روابطشون خیلی تخمی و پا در هوا و بی هویته، اکثرا به هیچ کدوم خوش نمیگذره. Friday, October 03, 2003
•
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() واقعه نگاری: صبح خونه سم پاشی شد آقایی که سم پاشی میکرد به همه میگفت "عزیزم" ولی انقدر خالص و بی غل و غش میگفت که من که به این کلمه حساسم هم حالم به هم نخورد همه ی اعضای خونه به جز "من و سوسک ها" محل حادثه رو ترک کردن قبل از رفتنشون، یه پاکت شیر و یه ماسک سفید واسم گذاشتن روی میز یه کم که به سرفه افتادم، "ناتور دشت" و "الکترونیک نشلسکی" و پاکت شیر و ته مونده ی سیگارو برداشتم و رفتم پشت بوم از هر کتاب 30 صفحه خوندم، این اولین باره که انقدر عادلانه وقتم رو تقسیم میکنم همسایه ی جدید با شرت مامان دوز اومد بالا کولرشو انگشت کرد و رفت زمین سفت بود، کونم طاقت نیاورد، برگشتم خونه بو و نم سم خونه رو کوچیکتر از وقتای دیگه کرده بود کولر رو روشن کردم و رو مبل دراز کشیدم، قبلش هم اون CD که 1000 تا آهنگ توشه گذاشتم اون تو که بخونه. چند ساعتی خوابیدم، وقتی بیدار شدم شاش داشتم، رفتم شاشیدم و جنازه ی سوسک ها رو تماشا کردم برای اینکه به شیلنگ سمی دست نزنم، با "دلسی" دودولمو تمیز کردم و سیفونو دو انگشتی کشیدم. بعدش چند تایی سیگار کشیدم، اوه راستی این سیگار آخری الان جلوم تمام قد خاکستر شده، نمیشه گفت "سم" حواسمو پرت کرده، آخه از این اتفاقا زیاد میفته. بعد نشستم عکس نگاه کردم من یه خاصیتی که دارم اینه که میتونم تا آخر عمر با آهنگ و عکس زندگی کنم، و اصلا نفهمم که دور و برم چه خبره، با یه عکس و یه آهنگ انقدر ذهنم سنتز میکنه که به کل مرز بین زمان و مکان و هشیاری رو گم میکنم. برای اینکه خوب واقعه نگاری کرده باشم آهنگ و عکس هم میذارم این پایین. کلا خوش گذشت، به شرطی که اعضای خونه، شب به جای چند تا پاکت شیر دیگه، یه پیتزای قارچ و ژامبون گنده با یه ظرف سیب زمینی و یه عالمه سس واسم بیارن Wednesday, October 01, 2003
•
مهم ترین دلیل خفن نمایی آدمای جامعه ی الان ما از جمله وبلاگ نویسا میدونی چیه؟ اینه که فکر میکنن همه ی عالم و آدم با چشم تحقیر و تمسخر بهشون خیره شدن.
•
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه همه ی لذت ها را از بین میبرد، رانه ای است که میگوید "میخواهم همه ی ترشحات دوست داشتنی روحم را جاودانه کنم"، برای ارضای این رانه یا سعی میکنی قالبی برای ثبت آنها پیدا کنی، یا میکوشی آن ها را با شخصی که ساخته ی دست های خالی خودت میباشد و نسبت به او یک دنیا پیش داوری در ذهن داری، سهیم شوی. در هر دو حالت محدودیت های جبری و گریز نا پذیر، تو را زندانی خواهند کرد، دست و پایت را خواهند بست، قفل بر دهانت خواهند زد، و به تو خواهد گفت "نع" و لذتی که در آستانه ی زاده شدن، بر دیوار های تنهایی ات میکوبید، خواهد مرد. لذت هایی که از جنس ماندن نیستند این همه ی داستان است.
|